در انتظار یار
در انتظار یار این کلمه که نوشنم در انتظار یار منظور این سایت به حضرت مهدی (ع) هستش
چهار شنبه 30 شهريور 1390برچسب:, :: 1:1 :: نويسنده : علی مومن تبار عکس شهدا را مبینیم عکس شهدا عمل می کنیم ایا کسی هست که به مرگ بخنندد؟ شهید به مرگ میخندد
کجایند مردان بی ادعا؟
جبهه! .انجا اخلاص فرماده بود و شهدا ناظر
هرکه دارد هوس کرببلا بسم الله
ان روزها دروازه شهادت داشتیم.ولی الا معبری تنگ هنوز هم برای شهید شدن فرصت هست دل را باید صاف کرد
خوشا انان که بر بال ملائک نشستند وصفا کردندو رفتن
هیچ می دانی بسیجی در کجاست؟ هیچ می دانی بسیجی سر جداست؟
...یاران چه غریبانه رفتند از خانه
...عشق یعنی جان سپردن در الست از می جام الهی مست مست
سه شنبه 29 شهريور 1390برچسب:, :: 22:57 :: نويسنده : علی مومن تبار جانباز 70 درصد سيد محمد رضايي: دست و پاهايم توسط يك شهيد دفن شده اند! به طوري كه منتظر بودم اذان شود تا من بچه ها را براي نماز بيدار كنم، آن شب به ما آماده باش زدند و دشمن هم برعكس شب هاي قبل به تعداد شليك گلوله هايش افزوده بود. حدوداً ساعت 4 صبح بود كه صداي انفجار مهيبي خواب را كاملاً از چشمانم پراند. بچه هاي سنگر هنوز خوابيده بودند. پيش خودم گفتم بگذار آتش كم شود. بعد بچه ها را براي نماز بيدار كن. در همين افكار بودم كه صداي انفجار ديگري ما را در زير خروارها خاك و الوار مدفون كرد. صداي ناله ي همسنگرانم را مي شنيدم با من چهار نفر مي شديم. اصلاً فكر نمي كردم كه مجروح شوم. ولي احساس خفگي مي كردم و مي دانستم براي ما اتفاقي افتاده است. بنابراين با صداي بلند «كمك كمك» را فرياد كردم. مدتي نگذشت كه ديدم كسي دارد مرا از زير خاك، بيرون مي كشد. از صدايش او را شناختم محمد علي عباسي بود كه بعدها به شهادت رسيد. اهل قوچان بود ولي پدر و مادرش نكايي بودند. وقتي مرا بالاي جيپ موشك تاو گذاشتند، درد و سوزش شديدي را در دست و پاي راستم احساس مي كردم. هيچ جا را نمي ديدم از حرف هاي ديگران متوجه شدم كه صورتم سوخته است. پيش خودم گفتم حتماً به خاطر سوختن صورتم است كه نمي توانم پلك هايم را باز كنم. مرا به بيمارستان آيت الله طالقاني آبادان بردند. آن شب را در بيهوشي كامل به سر بردم. فرداي آن روز مرا به ماهشهر بردند. فقط اين قدر يادم است كه از يك جاده اي كه تازه تاسيس بود و تازه ساخته بودند مرا بردند. دوستانم كه در ماهشهر بودند به ملاقاتم آمدند همه مرا دلداري مي دادند، احساس مي كردم اتفاق بدي برايم افتاده باشد. از ناحيه دست و پاي راست درد شديدي را احساس مي كردم، دست چپم سِرُم وصل بود و با هر بار عوض كردن سرم متوجه مي شدن كه دست چشم سالم است. حسي به من مي گفت كه دست راستم قطع شده است. چند بار خواستم دست چشم را بلند كنم تا از بودن دست راستم مطمئن شوم ولي قدرت چنين كاري را نداشتم. البته سِرُم هم بي تاثير نبود. رضا شفيعي از دوستانم بود كه وقتي با خبر شد مجروح شدم آمد بالاي سرم. خيلي مرا كمك كرد. وقتي خواستند ما را به اهواز انتقال دهند من به او گفتم بيمارستان اهواز خوب نيست بگو مرا به جاي ديگري ببرند. شفيعي گفت: «پس برو مشهد، تا نيم ساعت ديگر پروازي به سمت مشهد داريم.» وقتي به داخل هواپيما رفتيم، سرم ها را قطع كردند. من از فرصت به دست آمده تلاش كردم دست راستم را لمس كنم. چند بار دست چپم را بالا آوردم ولي نتوانستم آن را روي دست راستم بگذارم. سرانجام با كمي تحمل درد دست چپم را روي كتف دست راستم گذاشتم. آرام آرام كف دستم را پايين كشيدم. وقتي به آرنج رسيدم ديدم گرد شده است و با باند روي آن را بسته اند. راستش را بخواهيد خدا را شكر كردم. به كسي هم چيزي نگفتم. مرا به بيمارستان امام رضا (ع) مشهد بردند. در آن جا دانشجويي بود به نام مسعود هاشمي كه اهل گرگان بود. كارش اين بود كه چشم هايم را باز مي كرد و داخل آن قطره مي ريخت. هنگام باز كردن چشم ها، نور را احساس كردم.سريع چشم هايم را مي بستند. احساس مي كردم اين ها دوست ندارند به من بگويند كه دستم قطع شده است. حتي خيال كردم بستن چشم هايم هم براي اين است كه من از قطع شدن دستم مطلع نشوم. يك روز به مسعود هاشمي گفتم: «همشهري كجايي؟ به دادم برس؟ چشم هايم را چرا بستيد؟ كمي با او مزاح كردم . بعد به او گفتم من مي دانم مه دست چپم را قطع كردند. نمي دانم چرا پاي من هم قطع شده.» بعد با خنده گفتم: «لااقل چشم هايم را باز كن من ريخت تو را ببينم. اصلاً من تحمل ديدن وضعيتم را دارم.» سه شنبه 29 شهريور 1390برچسب:, :: 22:48 :: نويسنده : علی مومن تبار يكي از نقشهاي اصلي نهاد مقدس بسيج در عصر ما اين است كه با برنامهاي هدفمند و آيندهنگر انديشههاي انساني و اسلامي را در جريان ادبي ما تزريق كند و روايتهاي مناسب و منابع متعددي از سالهاي دفاع مقدس در اختيار اهل ادب بگذارد.
به طور معمول در مناسبتهايي مانند هفته دفاع مقدس يا سالروز فتح خرمشهر، مباحث گستردهاي پيرامون ادبيات جنگ، دستمايه ابراز موضع و اظهار نظر افراد قرار ميگيرد. نويسندگاني كه خودشان از جنس جهاد و ايثارند و دفاع مقدس را با گوشت و پوست خود درك كردهاند، نظراتي متفاوت از سايرين دارند؛ اما انتقاد از وضعيت موجود، به امري عادي و معمول تبديل شده است. اين انتقادها بيشتر به غناي ادبيات جنگ و كمكاري نويسندگان در اين حوزه برميگردد. چنانكه مرتضي سرهنگي با به كار بردن «عصر طلايي» براي ادبيات دفاع مقدس در نمايشگاه كتاب امسال، مورد نقد قرار ميگيرد و اين عبارت، قدري اغراقآميز و نادرست تلقي ميشود. اينكه ما اكنون در دوران طلايي اين ژانر ادبي هستيم يا خير، مجال بحث ما نيست. چه اينكه بايد اصحاب فضل و اهالي اصيل قلم در اين باره اظهار نظر كنند و رسانهها را به كنكاشي جدي و اساسي وا دارند. آنچه ميخواهيم در اين يادداشت باهم مرور كنيم، نقش نهادهاي فعال و پويا در هشت سال دفاع مقدس است كه امروز وجه فرهنگي بسيار پررنگي در حوزه ادبيات جنگ پيدا كردهاند. يكي از اين نهادها، بسيج است كه هرچند سالها پيش، فعاليت نظامي از كاركردهاي برجسته آن بود، اما امروز همه اين نهاد مقدس را به عنوان يك نهاد فرهنگي پذيرفتهاند. در وهله اول، بسيج با شروع فعاليت در سالهاي اوليه انقلاب به اهداف خود دست يافت و پس از آن بود كه در دفاع مقدس به اهداف خود، رنگ واقعيت و شكل عملي بخشيد. اما با پايان جنگ و روزمرگي مردم، بسيج توانست خود را از اين تكرار و روزمرگي جدا كند تا بتواند به دفاع از عملكرد خود در سالهاي فعاليت مردمياش برخيزد. در واقع، ورود بسيج به عرصههاي فرهنگي و ادبي، سبك تازهاي از استقرار و قوام قوا و نيروهايي است كه سالها در جبهههاي نظامي زير پرچم بسيج جنگيدند و روش خوبي براي دفاع از آن عنصري است كه سالها برايش مبارزه كرده است. به تعبير ديگر، بسيج در گام نخست به دفاع از ميهن اسلامي پرداخت و با حماسهها و دلاوريهاي متعدد، جنگ را اداره كرد و سپس براي ثبت و ضبط همان وقايع، خودش دست به كار شد و منتظر كسي نماند. اين نهاد مردمي كه نگران رنگ باختن خاطرات پايمردي نيروهاي بسيجي و به طور كلي، سپاهيان اسلام بود، دست به كاري زد كه بتواند فداكاري و ايثارگري را ماندگار كند. براي همين، اكنون ديگر تعريف بسيج، همان چيزي نيست كه در دهه 60 از آن ياد ميكرديم. اكنون، اسطورههاي بسيج در قالب داستان و ساير فرمها و شكلهاي فرهنگي ـ هنري تعريف و تثبيت ميشوند و رنگ ماندگاري به خود ميگيرند. بسيج با ورود به عرصه داستان و راهاندازي جشنوارههاي گوناگون مانند جشنواره ادبيات داستاني بسيج، اراده كرد تا به توليد انديشه بپردازد و طيفي را تربيت كند كه كار آن، ساختن ادبيات داستاني متعهد باشد، اما دست به سفارشينويسي نزند. البته سفارش دادن في نفسه چيز بدي نيست؛ به شرطي كه سفارشينويسي بر مبناي تعمق و تدبر باشد و نويسنده را از خودش جدا نكند. اگر اين كار به شكل نامطلوبي انجام شود، نويسنده تن نخواهد داد و اگر صاحب قلمي، روح بسيج را بشناسد و بخواهد به صورت خودانگيز، كاري صورت دهد، حتي اگر به او سفارشي هم داده شود، كار موفقي از آب در ميآيد، چون همه ما به طور فطري، مدافع ايثار، گذشت، شهامت و هر رفتار انساني هستيم. با اين وصف، تربيت نيروهاي جوان، مخصوصاً كساني كه جنگ را نه ديدهاند و نه آن را لمس كردهاند، زمان ميبرد و ممكن است دير جواب بدهد. به نظر من، بايد به جاي آنكه بسيار از جنگ و دفاع مقدس بگوييم، آرمانهاي بسيجي را تبليغ كنيم تا عشق و علاقه به اين آرمانهاي انساني بتواند شوق نوشتن را در نويسندگان جوان برانگيزد. جشنواره ادبيات داستاني، دورههاي مختلفي را با حضور سردار حسين قناديان به عنوان متولي اصلي جشنواره و اميرحسين فردي به عنوان دبير تجربه كرد؛ به شهرستانهاي گوناگوني مثل تبريز، اروميه، كرمان، مشهد، رشت، بندرعباس و ... سفر كرد و جامعه ادبي كشور را با استعدادهاي بسيار درخشاني مانند ساسان ناطق آشنا ساخت. نويسندهاي چون او كه آن زمان داستان «وقتي جنگ تمام شود» را نوشته و در جشنواره برگزيده شده بود، حالا به عنوان يك نويسنده جوان و متعهد به فعاليت حرفهاي ميپردازد و شايد يكي از بهترين كارهايش «نبرد جزيره» (خاطرات سردار مصطفي اكبري از عمليات بيتالمقدس و آزادسازي خرمشهر) باشد. بسيج، بايد همواره در اين عرصه ميدانداري كند. جشنواره ادبيات داستاني، هرچند هنوز به حيات خود ادامه داده است، اما حركت بسيج در اين عرصه مانند روشن كردن يك چراغ در ذهن نويسندگان جوان است و ميتواند به عنوان يك نشانه مثبت تلقي شود. بسيج ميتواند به توليد انديشه بپردازد و حقيقتاً يكي از نقشهاي اصلي و اساسي اين نهاد مقدس و ارزشمند در سالهاي صلح، همين است كه با برنامهاي هدفمند و آيندهنگر انديشههاي انساني و اسلامي را در جريان ادبي ما تزريق كند و روايتهاي مناسب و منابع متعددي از سالهاي دفاع مقدس در اختيار اهل ادب قرار دهد.
دو شنبه 28 شهريور 1390برچسب:, :: 21:36 :: نويسنده : علی مومن تبار
بسیج میقات پا برهنگان ومعراج اندیشه پاک اسلامی است وتربیت یافتگان آن ، نام ونشان در کمنامی وبی نشان گرفته اند
بسیج شجره طیبه و درخت تناور و پر ثمری است که شکوفهای آن بوی بهار وصل و طروات یقین حدیث عشق می دهد
بسیج مدرسه عشق و مکتب شاهدان و شهیدان گمنامی است که پیروانش بر گلدسته های رفیع آن اذان شهادت و رشادت سر داده اند
من دست یکایک پیشگامان رهائی را میبوسم و میدانم که اگر مسئولین نظام اسلامی از شما غافل شوند به آتش دوزخ الهی خواهند سوخت
حقیقتا اگر بخواهیم مصداق کاملی از ایثار و خلوص و فداکاری و عشق به ذات مقدس حق و اسلام را ارائه دهیم چه کسی سزوارتر از بسیج و بسیجیان خواهند بود؟
تشکیل بسیج در نظام جمهوری اسلامی ایران یقینا از برکات و الطاف جلبه خداوند تعالی بود و که بر ملت عریز وانقلاب اسلامی ایران ارزانی شد
من امیدوارم که این بسیج عمومی اسلامی ،الگو برای تمام مستضعفین جهان و ماتهای مسلمان عالم باشد و قرن پانزدهم قرن شکستن بتهای بزرگ ،و جایگزینی اسلم و توحید به جای شرک وزندقه، و عدل وداد به جای ستمگری و بیداد گری ، و قرن انسانها متعهد به جای آدمخوران بی فرهنگ باشد
دو شنبه 28 شهريور 1390برچسب:, :: 21:33 :: نويسنده : علی مومن تبار گزيده بيانات رهبر انقلاب درباره دفاع مقدس
شروع جنگ يعنى شروع افتخارات اين ملت، شروع تهاجم دشمن يعنى شروع دفاع مقدس ما، شروع شعلهور شدن آتش خيانت استكبار يعنى شروع بروز شجاعت همهى قشرهاى ملت براى ايستادگى در مقابل استكبار، پس اين افتخار دارد.
اين تجربهى درسآموز (دفاع مقدس)، سرمشق هميشگى ملت بزرگ ايران و الگوى موفقى در برابر چشم همهى ملتهاى مسلمان است.
دو شنبه 28 شهريور 1390برچسب:, :: 21:31 :: نويسنده : علی مومن تبار منوچهر آشتياني از اساتيد جامعهشناسي دانشگاه تهران، بهمناسبت گراميداشت هفته دفاع مقدس در يادداشت خود كه در اختيار خبرگزاري فارس قرار داده، اهداف شوم صدام و ابرقدرتهاي جهان از تحميل جنگ به جمهوري اسلامي ايران را تشريح كرده است: دو شنبه 28 شهريور 1390برچسب:, :: 21:28 :: نويسنده : علی مومن تبار سوگ گل و مرثیه بلبل است هفته زهراست که هفت گل است هفت شب، از رفتن زهرا گذشت هفت بهار از چمن ما گذشت مى چکد از چشم ولایت جنون چشم على هفت شبانروز خون رو به چمن بین که جنون وا شده هفته گل هفته زهرا شده شاهد من چاه که او چون گریست هفت شبانروز على خون گریست نیمه شب انگار که ماه آمدست شاه ولایت لب چاه آمدست واى نگه کن چه به ماه او فتاد عکس مهش در دل چاه او فتاد نیست جهان همسر شاهنشهش چاه نگه کن که ببینى مَهَش وقت جنون و طربش آمدست شیر خدا نیمه شبش آمدست گوش کن اى شیعه خونین جگر ذکر على چیست به وقت سحر آمده تا ذکر خفى را جلى فاطمه یا فاطمه گوید على جان و دلش همهمه فاطمه بر لب او زمزمه فاطمه پهلوى گل داغ کن اى شاخسار یاس محمد نشکفت از بهار تیغ شرر بار ندارد دگر شیر خدا یار ندارد دگر واى من از این چمن سوخته سرو و گل و یاسمن سوخته اى دل دریائى من فاطمه لاله زهرائى من فاطمه شمع فرو مرده شده خانه ات کشته مرا حسرت پروانه ات فاطمه برگرد که بینى به عین در غم تو هم حسنم هم حسین اشک سحر هستم و آه شبم زمزمه نیمه شب زینبم هر شب از اندوه تو زهراى من گاه حسین تو شوم گَه حسن فاطمه بنگر تو نگاه مرا جان على زینب آه مرا روز و شبم دیده به در دوخته داغ تو پهلوى مرا سوخته از غم تو سوخته ام فاطمه دیده به در دوخته ام فاطمه فاطمه جان فاطمه خوب من آى حبیب من و محبوب من جورکش طعن رقیبم مرو بعد حبیبم تو طبیبم مرو دخت نبى گوش بگیر از ولى آى مرو فاطمه جان بى على بوى محمد زچمن مى رود لاله زهرائى من مى رود اشک پیمبر شده ام در غمت ساقى کوثر شده ام در غمت با چه زنم فاطمه تمثیل تو خانه من بى پر جبریل تو جلوه خورشید و زمین با تو بود بعد نبى روح امین با تو بود تا نفس صبح چه شبهاى تار وحى تو مى گفت خداوندگار یک نظر انداز به چشم ترم ساغر من کوثر من حیدرم خود نه فقط قلب پیمبر شکست پهلوى تو چون دل حیدر شکست جان به فداى مژه بسته ات من على ام حیدر دل خسته ات بهر على یک سخن آغاز کن جان محمد لب گل بازکن آه زچشم تَرِ من فاطمه دسته گل پرپر من فاطمه آه حسن، دامن مادر بگیر آى حسین این گل پرپر بگیر مثل بتان زیر و زبر گشته اند بعد پیمبر همه برگشته اند نیست درین قوم بشیر و نذیر مى شکنند این همه خُمّ غدیر گشت ولایت چو فراموششان دار امارت همه بر دوششان چیست به بازار جهان جز شکست عهد فروشند سه دنیا پرست آه که یک مشت فسون کاره اند طاوسى از هند چگر خواره اند نیست زمین محمل آزادگان چون برسد عهد زنازادگان رو شب مهمانیشان را ببین مجلس سفیانیشان را ببین خیز و ببین جاهلى پیرشان زور و زر و حلقه تزویرشان هنده زنانى که قلم مى زنند حمزه کُشانى که قدم مى زنند واى که بر موج خدا سد شکست کشتى پهلوى محمد شکست زانکه درین بوته محک فاطمه ست عالم غصبست وفدک فاطمه است واى ازین گلشن آغشته دود پهلوى محبوبه حق شد کبود نرگس شهلاى محمد ترست چشم على زمزمه کوثرست خشم خدا را به خود انگیختند خون بنى فاطمه را ریختند شیعه درین ره به یقین مؤمن است اول این قافله ها محسن است تیغ ندارد على اکنون به دست پهلوى او فاطمه بود و شکست خون دل مرغ چمن را ببین بعد على روح حسن را ببین بعد حسین است که جانان هموست سید و سالار جوانان هموست باز گل کوثر و زمزم رسید گلشن عشاق، محرم رسید باز گُلِ باغ پیمبر دمید سرو به خونخواهى اکبر دمید بزمگه عشق تماشائى است فصل گل لاله زهرائى است چون کمر سرو شکست از جنون لاله عباسى او غرق خون کشته تیغ املش را ببین قاسم احلى عسلش را ببین بلبل عاشق به صلا آمدست از چمن کرب و بلا آمدست لاله غم اندوخته اى بیش نیست گل، حرم سوخته اى بیش نیست چون چمن لاله احمر شده کرب و بلا از دم خنجر شده آه بیا رقص جنونش ببین اصغر قنداقه به خونش ببین اى زگلوى تو جگر سوخته اصغر من اصغر پرسوخته از غم تو فاطمه محزون نشست عرش زقندان تو در خون نشست اصغر من گل همه بوى تو بود برگ گل از جنس گلوى تو بود آه زتو تیر جگر سوز آه طفلک زهرا که ندارد گناه وه که چکید از نم چشم فلک قطره خون تو به بال ملک تا ابد این ذکر، ملک را بس است یک کف خون تو فلک را بس است السلام علیک یا فاطمه الزهرا یا بنت محمد یا قره عین الرسول یا سیدتنا و مولاتنا انا توجهنا واستشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیهه عندالله اشفعی لنا عندالله شاعر این ابیات احمد عزیزی عزیز ماههاست که در بستر بیماری سخت بیهوش است. دعا برای شفایش فراموش نشود!
دو شنبه 28 شهريور 1390برچسب:, :: 21:26 :: نويسنده : علی مومن تبار ــ بسيج شجرة طيبّه و درخت تناور و پرثمري است كه شكوفههاي آن بوي بهار وصل و طراوات تعيين و حديث عشق ميدهد. دو شنبه 28 شهريور 1390برچسب:, :: 21:25 :: نويسنده : علی مومن تبار ـ بسيج به معني حضور و آمادگي در همان نقطهاي است كه اسلام و قرآن و امام زمان (ارواحناه و فداه) و اين انقلاب مقدس به آن نيازمند است.
آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |